برایم عطر مریم خریده بود. زمستان بود. سرد بود. پولیور سرمه‌ای تنش بود. زیر گلویش محل رویش موهای سینه‌اش جذاب بود...سرما، عطر مریم توی شیشه‌ای پیچ و خم‌دار ..دوست داشتن...دوست داشتن من...سرما...ایستادن من روی نوک پا...رسیدن به آن‌جا و خواب‌آلو و خمار شدن...پولیور که بافت نرم داشت و سرم وقتی رفت رویش نمی‌خواست دیگر برداشته بود.

به عکس‌های آن موقع نگاه می‌کنم...زنی می‌بینم با مویی بد بریده شده..سیاه..خط چشمی سیاه و زیر چشم سر خورده..زیر فشار داروها چشم‌ها نیمه‌باز و گوشه‌ی لب رو به پایین...

چه تنها.

چه غمگین.

چه غیر عاشق

و چه زیاد مورد عشق واقع شده...اما حواس پرت.


منبع این نوشته : منبع
دوست داشتن

آینه‌ی سیاه: خرسِ سفید.

قبل از شروع این پست باید خاطره‌ای تعریف کنم. نمی‌خواهم رویش اسم و تعریف یا صفتی چیزی بگذارم.
اوایل سال هشتاد و هشت بود و ما می‌رفتیم خانه‌ی پدرم. ماشین نداشتیم..از ماشین‌های ترمینال می‌رفتیم..نزدیک شهری که توی مسیر بود و معمولا جاده‌اش آدم‌کش می‌شود حسابی، تصادفی بود و آدم‌هایی دراز به دراز افتاده بودند که مرد و زن و کودک..بین‌شان بود..

از دور دیدم و  دیگر نگاه نکردم. رو برگرداندم و منقلب شدم و سعی کردم چشمم نیفتد بیشتر از این به آن‌چه ناخواسته افتاده بود.

دختر جوانی پیشم بود که گوشی داشت که آن موقع لمسی هم نبود به نظرم...یعنی یادم نمی‌آید که گوشی‌اش دقیقا چه بود اما احتمال قریب به یقین این‌که لمسی نبود..یعنی می‌خواهم بگویم واتساپ، تلگرام، لاین، اینستاگرامی هم در کار نبود...
آن دختر جوان که من بین او و سال که نانا روی پایش بود نشسته بودم از فرصت توقف ماشین استفاده کرد و با حوصله از تک تک جنازه‌ها که هنوز رویشان را نپوشانده بودند عکس و به گمانم فیلم گرفت.

آدم‌های دیگری هم بودند. اما دختری که پیشم بود دختری بود با ظرافت و لطافت ظاهری خاص دخترها در آن سن ..موهایی یک‌وری و لاکی صورتی کم‌رنگ روی ناخن..و بوی عطری شیرین... بعد برگشت و با لبخند مهربان و پرمهری ببخشیدی گفت و باز کنارم نشست.
توی همان فاصله هم زنگ زد به کسی و گزارش مشاهداتش را داد. گزارشی همراه با هیجانی دوست‌داشتنی برای خودش.

بعد گوشی را روشن کرد و عکس‌ها را چک کرد و به من گفت: خیلی وحشتناک بود..یکی‌اشون مغزش پخش زمین شده بود و نوچ نوچی کرد..همان‌طور که عکس‌ها را چک می‌کرد.

این از خاطره.

برویم سر موضوع و محور اصلی پست امروز.

قسمت دوم از فصل دومِ سریال آینه‌ی سیاه: خرس سفید.



منبع این نوشته : منبع
نبود ,بودند ,آینه‌ی سیاه

برای خودم لیست کارایی که دوست دارم و داشتم رو نوشتم...قیمت گرفتم...سرچ کردم...و برای اونای دیگه برنامه ریختم...

حالا انگار فردا می‌خوام بخرم...یا انجام بدم...

نمی‌دونم چرا دوست دارم برنامه داشتم و تقریبا هیچ وخ هم ناامید نمی‌شم.


منبع این نوشته : منبع
دوست دارم

برادرم فیلم‌هایی از کسی که حالا شاعر و نویسنده و منتقد ادبی و پژوهشگر و..نشانم داد...حالا برای خودش کسی شده. و حتما یادش رفته که زمانی پنج تومان گذاشته بود لای کتاب داده بود به من که بروم بن را ببرم دکتر...

نگاهش کردم..صدا را شنیدم..

من با این آدم ساعت‌ها در مورد کتاب و نوشتن و...حرف می‌زدم؟

بی‌خیال..

گور بابای همه‌ی این‌ها وقتی بخواهند من را از کسانی که دوستم دارند و به من احتیاج دارند دور کنند.

با این‌ها هم اگر بخواهم می‌شود...سستی‌ام را نندازم گردن کسی.



منبع این نوشته : منبع

موسیقی عود گذاشته بودم ..که دیگر نشد بشینم. روی تخت رفتم و  موسیقی پخش می‌شد..دیدم که خیلی وقته نرقصیدم...دیدم یه خنده‌ی بزرگ از این ور صورتم تا اون ورش رو پر کرده بود. دیورز از سوگ عبدالحمید یه دستمال سکه‌دار خریدم..
رقصم در حد سر و دست تکون دادنه البته..نمی‌دونم حتی اسمش رو بشه بذاری رقص یا نه...اما صدای سکه‌ها قشنگه و صدای سکه‌های ریز دور مچ پا...و چرخیدن...به دود بخور که توی بخوردون توی اتاق دود می‌کرد نگاه می‌کردم و می‌چرخیدم آروم و ...خوش و خوش‌بو...

منبع این نوشته : منبع

ما به تو یک باره مقید شدیم

توی اتاقم سفره‌ی یک‌بار مصرف پهن کرده بودم و رنگ‌آمیزی می‌کردم...سرتاپایم رنگی بود و سعی می‌کردم با دقت انجام بدم...و  این موسیقی و آواز بسیار زیبا و حال خوب کن را از سپیده رئیس سادات می‌شنیدم که همیشه می‌شنومش و همیشه دوستش داشتم و دارم و همیشه ته دل و ذهنم نوعی حس شادی پنهان دارم از وجودش در این‌ دنیا.
انگار تمام کارهایی که دلم می‌خواست بکنم و نشده و نتونستم رو کرده و از پسش براومده. من لینک موسیقی رو توی سایتی جایی پیدا نکردم..یعنی آپلود باید می‌کردم وقت‌گیر بود.
توی این کانال و این لینک می‌تونید دانلود کنید...


منبع این نوشته : منبع
می‌کردم